این روزها ، اینگونه ام!
چشم دوخته ام به جزوات مختلف
نیم نگاهی به گوشی
نگاهی دزدکی به دفترچه
سر بلند کرده
دوباره به رایانه
و فایل هایPDF شده
نمی دانم چرا هر چه بیشتر تلاش می کنم به درس خواندن
کمتر حسش درونم نفوذ می کند
ایمیل استاد تنم را لرزاند
یک لحظه حس کردم جواب سوال هایش را نمی دانم
یک لحظه حس کردم اصلا مسأله ای نداشتم که بخواهم پیش پروپوزال و پروپوزالی داشته
باشم
نمی دانم چرا با تمام حس و حال های خوبِ این روزهایم
حال ندارم
جرأت رفتن به اتاق را هم ندارم
آنجا چیزی انتظارم را نمی کشد
منی که تمام منابع درسی ام
رایانه ای است
...
مجبورم حالا
اینجا بنشینم و
از حال و روز این روزهایم بنویسم
هم اتاقی ها شروع به خواندن کرده اند
خداروشکر!
اما فکر می کنم
فرجه ی ذهن من هنوز
آغاز نشده
من،
قرص مسکّن نیستم
مبلغ مذهبی هم نیستم
اسب و الاغ و خر هم نیستم آخر
عصای کسی هم نیستم
پنجره ی نظاره به افق پیش رو
آینه ی سعادت
سنگ صبور
تسکین غرور
ترمیم کننده ی قلب
نوازش دهنده ی روح
- ِ
هیچ کسی نیستم!
من
فقط
یک جفت گوش بودم
همین!
که همین شد
مُسبّب تمام زخم های حنجره ام
- می خواهم
بنده ی عشق شوم و
از هر دو جهان آزاد
تا اهلی شدن ...