نگاهم می کرد
با اینکه لبخند می زد
حس می کردم درونش سرشار است از آن
کرختی های پشیمانی بخش

نزدیک رفتم
مثل خودش به او لبخند می زدم
قلبم داشت از سینه کنده می شد
دردش عمیق در وجودم نشسته بود

نزدیک تر رفتم
دستم را گذاشتم روی حنجره اش
...
پر از بغض های نشکسته بود ...


- اشک دارم