به کجا برم شکایت ، به که گویم این حکایت ...
شنیدی می گن کاری که نباید بشه شد
خب واقعا شد
کاری که نباید بشه
تو همین یکی دو روزی که گذشت
تو همین چند هفته اخیر
تو همین ماه های قبل
تو همین چند سال پیش
اصلا تو کل زندگی
تو کل این چند سال زندگی
اون کاری که نباید بشه
همیشه شد
نمی دونم چه جوری و از کجاش بگم
همیشه هر وقت اشتباهی می کردم
به عبارتی "اونچه که نباید می شد"
شرمنده می شدم
گاهی نمی تونستم باهاش حرف بزنم
از شرمندگی بود هر چی بود
گاه انقدر ازش خجالت می کشیدم که باهاش سوم شخص حرف می زدم و
روم نمی شد مخاطب قرارش بدم
تا اینکه تا همین هفته ی پیش
خیلی غصه م شد
واقعا از ذلت و بی چیزی و سست عنصری و پیمان شکنی و بی عرضگی خودم
غصه م شد
باهاش قهر کردم
وقتی تو اتاق گفتم
با خدا قهرم
هم اتاقیم خواست توجیه کنه منو
گفت "هر چی هم که بشه آدم نباید با خدا قهر کنه"
اون شاید مثل اون یکی هم اتاقی نمی دونست
که "من" با اونا فرق می کنم
حتی قهرکردنم
قهر کردم باهاش
به خاطر خوب نبودنم
به خاطر مال اون نبودنم
به خاطر روگردان بودنم
به خاطر عهدشکن بودنم
به خاطر تمام لحظه های غفلت
ثانیه های ناپاک
دقیقه های بی همت
ساعت های بی هدف
روزهای ریا
هفته های دروغ
سال های بی عصمت ...
شاکیم ازش
خیلیم شاکی ام
تا شرطی که براش گذاشتمو انجام نده
باهاش آشتی نمی کنم
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر ۱۳۹۲ ساعت 14:28 توسط شاهزاده جوان
|
تا اهلی شدن ...