با هم قهر کرده بودن
دراز کشیده بود رو زمین
"یابن امی جارت الدنیا علینا" رو گوش می کرد
به بچه ها گفته بود نمی خواد بیاد

یه بغض احمقانه ای تو گلوش گیر کرده بود
خودش می دونست یه چیزایی حقش نیست
مثلا بغض کردن
گریه کردن
قهر کردن حتی
اما قهر کرده بود

گفت یا من نمی تونم
یا تو ناتوانی

خب از ناتوان بودن خودش که خبر داشت ولی خب اون! ...

با خودش عهد کرد گریه نکنه
این حقو از خودش گرفت
سرش داشت از میل بی حد به گریه منفجر می شد
ولی رو عهدش موند

وقتی داشت از مراسم بر می گشت
بهش گفت
نمی بخشمت اگه نبخشی

نمی خواد باهاش آشتی کنه فعلا
نمی دونم چرا

با اینکه صبح دوباره اومد کنارش
بی هیچ غروری
بازم چراغارو روشن کرد
بازم چشم های اونو خودش باز کرد

ولی اون هنوز نمی خواد
نمی دونم چرا
. . .