با هم حرف می زدیم؛ مشغول خشک کردن صورتش بود
ادامه داد:
راستش می دونی، من خیلی خسته ام، دیگه نمی تونم، نمی خوام برم
نگاش می کردم، فکر کنم به اندازه ی کافی نگام گنگ بود که خودش تا تهش بره و حرفشو توضیح بده برام
- من اونی نیستم که همه فکر می کنن
عقل ظاهر و باطن من از یه بچه ی یه ساله هم کمتره
چشمامو تنگ کردم
- می دونم حالا می گی بچه ی یه ساله هم پر از درک و فهمه و ...،
واژه نداشتم بی خیال
من که خودم تو بندم، نذار تو بند واژه هام گیر کنم
سرمو آوردم پایین
- راستش می دونی، این بار حرف نزدنت آزارم نمی ده مثل دفعه های قبل،
سکوتت خوبه
اینجوری می تونم بگم از دردهایی که کشیدم این چند وقته
لبخند تلخی رو لبهام نشست
- می دونی بچه که بودم نمی دونم چی شد از کجا بود، چطوری اصلا
که درگیر شدم، درگیر چیزهایی که نباید
نگام پر از علامت سوال بود
- نخواه توضیح بدم برات، همه چی رو که نمی شه گفت
یادته دوران راهنماییم، من اونجا هم اونی نبودم که همه فکر می کردن
حتی دبیرستان هم
ولی یه مدت خوب شد، نمی دونم چی شد و چطوری
ولی روزهای خوبی بود
حجم هوا سنگین نبود رو سینه ام، انگار به پاهام کلوخ بسته نبود وقتی روی زمین راه می رفتم
یادته؟
تا رفتم بگم چی
- هیچی نگو، سکوتت بهتره
دبیرستان که بودیم من زیاد انگلیسی می نوشتم
فکر کنم اینو فهمیده بودی
اینکه انگلیسیِ انگلیسی که نبود
حرف های دلِ فارسیمو به انگلیسی می نوشتم کسی نفهمه
لبخند زدم؛ لبخند مرورگر خاطرات
- خیلی خسته ام -----
اشکو تو چشماش دیدم؛ سرمو پایین انداختم
دیدن اشک اون همیشه سخت بود، هرچند کم دیده بودم
همون چند بارش هم به میزان کافی زجرآور بود
- خسته شدم، از پس پای قولام نموندم، از این همه ضعف خسته ام
یه دفعه داد کشید
- من حق الناس گردنمه
حق النفس
حق ...
تحمل اون فضا سخت شده بود، دیگه نمی تونستم تحمل کنم
اما نشستم، حتی نزدیک تر
هق هقِ گریه رو سر داد
من اینجور مواقع هیچ کاری از دستم برنمیاد
فقط به سکوتم ادامه دادم
شاید مفیدتر بود
- باید برم
داشت می رفت که گفتم:
هنوز می خوای چیزی نگم؟
...