و الله که شهر بی تو مرا حبس می شود
بالأخره راضی شد تا یه کم حرف بزنه
می گفت یه روز دستمو زدم زیر چونه ام و خیره شدم به پدرم
گفتم: چی می شه زمین رانش کنه و
شهر ِ ... به شهر ما نزدیک بشه
...
پدر فهمید!
- شهری که اون توش زندگی می کرد
اونی که حتی نمی دونست این دوستش داره!
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 12:22 توسط شاهزاده جوان
|
تا اهلی شدن ...