بالأخره راضی شد تا یه کم حرف بزنه

می گفت یه روز دستمو زدم زیر چونه ام و خیره شدم به پدرم
گفتم: چی می شه زمین رانش کنه و
شهر ِ ... به شهر ما نزدیک بشه
...
پدر فهمید!


- شهری که اون توش زندگی می کرد
اونی که حتی نمی دونست این دوستش داره!