اشکای من هم سنِ بارونه ، تو دشتِ کویر!
در همان کوچه ی همیشگی منتظرم
کوچه ی داغِ بی تو بودن
رأس ساعت مرگ آورِ انتظار!
سنگ می پرانم به این سو و آن سو
با آن کفش کتانی سفیدی که امروز در پای پسرک محصلی دیدم
و آن شلوار قهوه ای کتانی که
آخر نتوانستم جایی پیدایش کنم!
من چه عریانم
در حضورِ تو
. . .
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر ۱۳۹۲ ساعت 17:45 توسط شاهزاده جوان
|
تا اهلی شدن ...