در همان کوچه ی همیشگی منتظرم
کوچه ی داغِ بی تو بودن
رأس ساعت مرگ آورِ انتظار!

سنگ می پرانم به این سو و آن سو
با آن کفش کتانی سفیدی که امروز در پای پسرک محصلی دیدم
و آن شلوار قهوه ای کتانی که
آخر نتوانستم جایی پیدایش کنم!

من چه عریانم
در حضورِ تو
. . .