روزی بر سر دروازه ی همین شهر
خودم را دار خواهم زد
تا ...

تو مسجد که بودیم
گفتم باید بزنم بیرون
یه جا گیر بیارم
بترکونم این بغضو
خالی شم بالأخره

بعد گفتم آخه دیوونه
اینجا گریه نکنی
جایی که هیچکی حواسش به تو نیست و هرکس
پی چشم خودشه
پس کجا ...


خواهرزاده ام ازم می پرسید:
 " تو ساعت چند بزرگ شدی؟ "

دوست دارم موقع هایی رو که
چیزی بهم می گن
و من نمی شنوم
و پیگیرشم نمی شم ...


- جای نظر باز نیست از این رو نیست که صداتونو نشنوم
نگاهتون برام کافیه
مثل خوندن دفتری که
از یه خونه قدیمی که همیشه چیزی برای پنهان کردن داره
پیدا کردید
...