غروب
یک جرعه سکوت
لاجرعه سر کشیدم
برای قورت دادن دلتنگیم

من که گاه
به راحتی
پشتِ پا می زنم
به تمام نگاه های نظاره گر

و شکستنِ تمام حرمت هایِ این محضر
پس مطمئنا"
جای اطمینان نمی گذارم!

به من اعتماد نکن هرگز
ولی
به او ، همیشه

من
خوب می دانم
به هیچ کس رحم نمی کنم

می دانی خدا
باز باید
من و تو
با هم
حرف بزنیم

فهمیدم خیلی وقت است از تو
چیزی نخواسته ام
بهتر بگویم
درست
از تو
چیزی نخواسته ام

حالا دیگر
می خواهم
همان که گفتم را
...
!

هی فلانی
وقتی
من
پا
از پشتِ پا زدن
پس کشیدم،

بیشتر از دو چشم سیاهت
بیشتر از دو دست مهربانت
بیشتر از دو پایِ همیشه همراهت
بیشتر از تمامِ زیبایی های تک و بی نظیرت

به من
اعتماد کن ...