خودم دیدم ، دیدی منو ... چرا چشماتو بستی
در خم دست های تو
پیچ می خورم
و هر شب
به خیالِ اینکه
تو
رو به روی منی
می گویم؛
سلام
سلام
زمان هایی می آید
که از این خماری
فقط به خود می پیچم
و دیگر حتی تو را
که رو به روی منی
نمی بینم
باید کمی فکر کنم
و
جایی باز کنم
برای نفس کشیدنِ خودم
هم زمان
برای شادی
و غم
چندین نفر
فراخوانده می شوم
با یکی می خندم : )
با یکی ...
وجودم
به حس و حال خودش
آلزایمر گرفته
انگار ایراد از من باشد
که بارورِ هیچ حسی نیستم!
بیا رها کنیم این حرف ها را
بنشین مقابل دیدگان کم سویم
شاید
کمی بهتر ببینمت ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 15:27 توسط شاهزاده جوان
|
تا اهلی شدن ...