یه صبح که از خواب بیدار شدم
برای خودم مشغول زمزمه ی این بودم
"هم اتاقی برو طبیب دل بیمارمو بیار ..."

یهو هم اتاقیم با صدای درمانده ای گفت:
"آدرسش کجاست؟؟؟"

***
حدودای 4، 5 صبح بود که بیدار شدم
دیدم چه مهتابی افتاده تو اتاق
رفتم دوربینو برداشتم و از لای پنجره مشغول عکس گرفتن از ماه شدم که هم اتاقیم بیدار شد و گفت:
"داری چیکار می کنی!!!"

بعد که نشسته بودم وسط اتاق بهش گفتم اون ستاره رو می بینی از بالای پنجره چشمک می زنه
پیداش کرد و این گذشت ...
بعدا بهم گفت:
"آخه کی نصفه شبی از ماه عکس می گیره
آخه کی نصفه شبی با ستاره ها حرف می زنه"
منم گفتم:
"من فقط به ستاره سلام کردم!"

***

هر وقت به یه جا خیره می شم
هم اتاقی می گه:
"تو فکرش نرو"
می دونین تا حالا چند بار نجاتم داده ...

***
یکی از هم اتاقی هام بعد از مدتی اومد و از من پرسید:
"سالن مطالعه شلوغ می شه؟"
گفتم:
نمی دونم، من نمی رم!
برای خودش تا تهش رفت
از لبخند و نگاهش مشخص بود ...

***
در روز دوشنبه 6 خرداد یکی از هم اتاقی هام با صدای خوردن سر من به تخت از خواب بلند شد
انقدر عذاب وجدان گرفتم ...
غروب که برگشت گفت:
"اگر نمی گفتی فکر می کردم صدای انفجار بوده"
بعدم گفت:
"اتفاقا ساعت کوک نکرده بودم و اگر بیدار نمی شدم خواب می موندم"
از عذاب وجدان راحت شدم!

***

به هم واحدیم گفتم یه سیلی بخوابون تو گوشم (مبحث حالو خوب کردن)
نامردی نکرد و ...
بعد گفت بد زدم باید پایین تر می زدم
گفت بیا دوباره بزنم
گفتم نمی ترسی بخوری
گفت نه خودت گفتی
...!
راست می گفت کمی بالا زده بود
برای اینکه حالم خوب شه خودم پایین ترو زدم و ...

***
ساعت نزدیکای 4 صبح بود که تصمیم بر این شد که با هم کلاسی های خسته از درس بشینیم چای بخوریم
منم که نمی خوردم  رفتم لیوان بیارم برای آب جوش خوردنم ...
هم واحدیم لیوان خودشو هم داد به من که ببرم و گفت بعدش میاد
وقتی رسیدم واحد بغلی
به اون یکی گفتم
می تونی بگی کدوم لیوان منه کدوم برای اون ...
گفت: "دست راستیه برای توئه؟"
گفتم نگاه کن به دو تا دستام
نگاه کن که دست چپیه رو محکم تر گرفتم
در نتیجه این از اول تو دستم بوده و برای منه و این لیوان دست راستیه تازه به دستام اضافه شده
و من اونو شل تر گرفتم
خلاصه آب جوشمو خوردم و داشتم می اومدم که گفت:
"می دونی چرا گفتم دست راستیه مال توئه؟"
چرا؟
"چون اونو شل تر گرفته بودی
و حس کردم این دست چپیه برای یکی دیگه است که محکم ترش گرفتی"
و من ...

گفتم واقعا طول می کشه
گفت: چی؟
...

***
امروز صبح (پنج شنبه 16 خرداد) که از خواب پا شده بودیم و داشتیم درس می خوندیم برای امتحان امروز و بعد از چند شب تا صبح نخوابیدن و یا آشفته خوابیدن و تو خواب هم خوابِ امتحان دیدن
به هم اتاقیم گفتم:
"آژانس شیشه ای رو دیدی؟"
گفت:
"آره"
گفتم:
"صبح امروز مثل صبح آژانس شیشه ایه ..."