نخند به حالم
خودم فکاهی گفتم
ولی تو نخند!
کمی فرو برو
در عمق این همه طنز فرو برو
و نخند
درد را مرهم می گذارند
نه زهرخند

هرچند
صدای خنده ای نمی شنوم

.... نیست
نمی دانم چه می شود او را
چه شد او را
چه خواهد شد او را
نمی دانم اگر .. بود هم این گونه می شد یا نه
شاید فقط یکی باید نباشد
تا بگویم
اگر بود شاید ...

یاد شبی افتادم که وارد اتاق شد و گفت
یک لحظه فکر کردم بوی آشنایی در این خانه پیچیده
و خوف کردم
و چه خوف شیرینی!

یاد خاطره ای که تعریف می کرد
از آن بعد از ظهر تابستانی و
از خواب پریدن
برای لبیک گفتن بر ندایی ...

که هنوز شنیده می شد!

+ "دلم برات تنگ می شه"
- هست، دیگه خداحافظ
+ چه فرار زیرکانه ای ...
...

من هم درگیرم
نمی دانم چرا 30 صفحه مقاله
این گونه مرا واداشته که برایش بخوانم
"دمار از من برآوردی
نمی گویی برآوردم!"

اینجا اگر نفس تمام شود
دیگر شده!


- این نوشته برای حس و حال روز 14 خرداد 1392 به وقت 23:38 است
و ارزش قانونی و احساسی دیگری ندارد : )