همکلاسی های من یادم کنید ... باز هم در کوچه فریادم کنید
بیست و سوم بود که داشتم می اومدم به گمانم، اگه دوشنبه بشه
قرار شد بین خودمون بمونه که بچه ها، تا کجا اومدن با من
هر چی گفتم رفقای عزیز، آخرین دفعه است، بذارین این دفعه هم به خیر بگذره؛ آدم نشدن که نشدن
در اومد گفت: روزها بلند شده یه فایده باید داشته باشه ...
یه دفعه سه تاییمون حمله بردیم تو ماشین
راننده گفت چی شد تصمیمتون عوض شد
گفتم دارن میان بدرقه ی مسافر!
...
یک فرصت دوباره به ما داده شد
مهلتی اضافه
فقط به اندازه 40 دقیقه
و هزینه ی 5000 تومن برای هر کدومشون ...
نزدیک رسیدن بودیم که بارون و به عبارتی تگرگ شدیدی گرفت
رسیدیم ایستگاه و منتظر بند اومدن بارون
هر چند من دیگه اهل ماندن نبودم!
باهاشون خداحافظی کردم و قرار شد که برگردن
چند بار برگشتم و دیدمشون
اما آخرین باری که دلمو خالی کرد
دیدم دیگه خبری نیست ازشون ...
یکیشون پیام داده بود و تهش نوشته بود
"... وقتی میایم بدرقه ت و بدون تو برمی گردیم خیلی سخته
همینه که وقتی می خوام بیام بدرقه ت پاهام شل می شه و جون نداره ..."
نمی دونن برای من چقدر این روز آخرا مرگ آوره ...
همونه که از رفتن و دوباره خداحافظی کردن می ترسم
و نمی رم!
بارون هم کم کم داشت بند می اومد
سوار اتوبوس که شدم؛ بعد تأخیرکی راه افتادیم
فیلم گذاشتن و خوشحالم که بین فیلم خوابم برد ...
نزدیکای آخرش که بلند شدم، این شعرو خوند ؛
" یه روز از پیش تو می رم که هوا، بارونیه
یه روز از پیش تو می رم که اشکام، پنهونیه
لحظه ی تلخ جدایی سر رو زانوم می ذارم
... "
- به قول چارلی چاپلین؛
یکی از بهترین لحظه های زندگی اینه که، یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و ببینی که فرقی نکرده ...
خداروشکر!
یه روز از پیش تو می رم ...
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 19:44 توسط شاهزاده جوان
|
تا اهلی شدن ...