دوچرخه مهدی
سر کلاس درس نشسته بودم و طبق معمول کلمات را از دهان استاد می شنیدم
ولی اصلا نمی فهمیدم
و شروع کردم به شعر گفتن
تا سه مصرع
"دوباره درس و کلاس و کتاب و دفتر من
دوباره سکوت و شنیدن و نافهمی مکرر من
دوباره عصر و کلاس و بهار و خوابیدن ..."
دیگه تراوش نکرد
هر چند قبلش رفتم شعری بگم که اینطور شروع می شد
"سبو شکسته و دردی از آن سرازیر است"
تو گیر و دار درس و شعر و چشم های خمار و نفهمیدن بودم
که یاد دوچرخه افتادم
نه یک دوچرخه ی معمولی
دوچرخه ای که امسال اردی بهشت ماه
فکر کنم نهم
می شه 13 ساله
و بیشتر از اون چیزی که قلبم رو به درد آورد
این فکر بود که
مهدی
14 ساله بود
اینکه
چه سن هایی داشتیم
زمانی چقدر پُر بودیم
زمانی چقدر ... داشتیم
آن زمان
همه بودیم
بودند
...
من تیر ماه آن سال دوچرخه دار شدم
چقدر همه دوستش داریم

حس می کنم این یکی، تمام حسمو با نگاهش می گه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 22:25 توسط شاهزاده جوان
|
تا اهلی شدن ...