هنوز هم لحظه ها را نمی شمارم ...
چشمهایم
از همان روز که رفتی
در گرو توست
از همان روز
که پیچ کوچه
از فخر کردن به حضور تو
در خود
ناامید شد
سرِپا ایستاده ام همچنان ...
همچون
کاج سربلندِ
در باد، لرزانمان
اما هنوز نگرانیم
که نکند یکهو
در باد میانه ی کمرش بشکند و
بر سقف همسایه
آوار شود
البته من نگران نیستم
نگرانند
گاهی وقت ها که بد می شوم
خیلی خوبم
الآن که دوباره دارم خوب می شوم
بدم
چند شب پیش
نوشتم و نوشتم و نوشتم
شد هفت پیام
رسیده بودم آخرش
یکهو
باطری ام خالی شد
و به همین راحتی
همه پاک شد
اما
نفرستاده انگار
فرستادم ...
چیزهایی هست که تو نمی دانی
و کسی نمی تواند
برای همه هم بی اهمیت است
همان ها را
من
می دانم
می توانم
و مهم است
برایم
سوگند بیهوده نخورده اند به حباب نگران لب رود
می دانم
که نمی مانیم
کاش در این وادی
برای تو می شدم
خالص برای تو
خیلی چیزها می خواستم
یکی اینکه
لحظه ی تحویل سال
تنها باشم
و در سکوت
نامطلقش حتی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 6:15 توسط شاهزاده جوان
|
تا اهلی شدن ...