باید یقین بیاوری
به این عشق
به این حضور
به این تنهایی پر حجم
حجم کسی که گرچه می گویند فرسخ ها دورتر است
تو بدانی همین نزدیکی است
و دارد با تو قدم می زند

تو باید به این یقین برسی

و چه سخت است
و چه آسان!

من نمی توانم غمی را از چهره ات بزدایم
شاید مردِ آن نباشم
شاید دور از توانِ این تنِ فرتوت باشد
شاید خودم هم ...

دست هایم خالی است

می توانی چهره برگردانی
اما به خاطر بسپار
هر گاه
رو به این سو کنی
نگاهی منتظر است
منتظر
تا با نگاهت گره بخورد
با تمام غره بودنش
با تمام رام نبودنش

دور از منی
اما فریادت به گوش من می رسد
و من فریادها را به سوی فریادرس
روانه کرده ام

- من و خدا خیلی مثل همیم!
هر دو، دنبال بهانه ایم که ببخشیم ...