چند بار صفحه را بستم و باز کردم
هم گریز از نوشتن
و هم درد چشم
از خیره شدنِ بیش از حد به این صفحه

تیک تاک ساعت
به وقت سال 1385
هجری
و شمسی
اما هجری اش بیشتر ...

دوست دارم
صدایی
دستی
نه همان صدایی
در گوشم نواخته شود
برای مدرسه
که ساعت 7 است
که شد 7:10
7:15
پاشو دیگه بچه
...
سحرخیز شده ام
5:15
پای اخبار می نشینم
مهربان شده ام
فداکار شده ام
از خواسته هایم می گذرم راحت
اما دیر
.

.
.
مادرش در ایوان نشسته بود که رفت
نگاه منتظر بر پشتش سنگینی می کرد
حتی از پسِ دیوارها
از پسِ مرزها
شهرها
استان ها
همیشه دیر
همیشه دیر رسیده ام

کفش های میرزا نوروز
آن شرلی
3 بعد از نیمه شب
بهار
ابری
سکوت
سرد
گریه
قانع شدن
کوتاه آمدن
گذشتن
رفتن
از دست دادن
خواب
خواب
خواب
...

- خدایا شکر
             که هستی
تا هستی پادشاهم!