چه دیر فهمیدم
تو هم
شعر و داستان هایی را
در دفترت می نوشتی
از این سو از آن سو
و من
شبیه تو بودم

جایش نبود
نمی دانم چه شد که از تو نوشتم

*************************************
شگفتا! وقتی که بود نمی دیدم،
وقتی می‌خواند نمی شنیدم...

وقتی دیدم که نبود...
وقتی شنیدم که نخواند...!

چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد وزلال،
در برابرت، می جوشد و می خواند و می نالد،
تشنه آتش باشی و نه آب ...

و چشمه که خشکید،
چشمه از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد
و به هوا رفت،
و آتش، کویر را تافت
و در خود گداخت
و از زمین آتش روئید
و از آسمان بارید

تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش،
و بعد ِعمری گداختن
از غم ِنبودن کسی که،
تا بود،
از غم نبودن تو می‌گداخت.

و تو آموختی که آنچه دو روح خویشاوند را،
در غربت این آسمان و زمین بی‌درد،
دردمند می دارد و نیازمند
بی تاب یکدیگر می سازد،
دوست داشتن است.

و من در نگاه تو،
ای خویشاوند بزرگ من،
ای که در سیمایت هراس غربت پیدا بود
و در ارتعاش پراضطراب سخنت،
شوق فرار پدیدار
دیدم که تو تبعیدی این زمینی!

و اکنون تو با مرگ رفته‌ای ومن اینجا
تنها به این امید دم می زنم
که با هر نفسی گامی به تو نزدیک تر می شوم...

و این زندگی من است.
                                            "دکتر شریعتی"


- یک روز چهل و سه بار غروب رو تماشا کردم!!

و کمی بعد گفت :
خودت که می دانی، وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت می برد

و من به شازده کوچولو گفتم : خدا می داند آن روز چهل و سه غروبه چقدر دلت گرفته بود!

اما مسافر کوچولو جوابمو نداد ... 
                                                 "از کتاب شازده کوچولو"

-:)


*** دوستان نبودن و سر نزدنم رو ببخشید، مدتی هست درگیرم
إنشالله به زودی سر می زنم ۱ اسفند ۱۳۹۱ به وقت ۱۰:۲۶