آن دفترچه کنار دستم نیست
اما به گمانم می شود
4 سال و 8 ماه
که
من دوباره رویم را به طرف تو برگرداندم
و نوشتم برایت از رنجی که بر تن افتاده
و قول دادم

نمی دانم چه شد که 
شکست 
به همین ناسادگی

جالب می دانی چیست
گاهی فکر می کنم
انگار من
هرگز 
نباید
طعمِ
آن لذت معروف را بچشم
آن لذتی که در تمام عمر
چشیدنش
هر چه چرتکه و حساب راه بیاندازی
نهایتش بشود
1 ماه
2 ماه

خنده ام می گیرد گاه
آن خنده ی بغض آلودِ برآمده از کنار قلبم

"انتظار خبری نیست مرا"

نمی توانم ها نمی گذارند
جلویم را می گیرند
من نتوانستم دفنشان کنم

جالب اینجاست
هر بار لباسی جدید
بر تنم می کند

متعجبم
منی که این همه اصرار را
بر خرید لباس نو نادیده می گیرم
چگونه این لباسهای پر نقش
هی بر تن نزارم
به رقص در می آیند

- من جفای خود بکردم و نه
تو نمی توانی که جفا کنی ... (با خیلی تحریف)