چقدر وجودِ همه درد می کند
بی حسی موضعی یافته ام
به دردهای خودم
اصلا مگر چیزی هست

سکوت عمیقی در این خط خالی جریان داشت
به قول یک فیلم
"میل به حرف زدن" مرا وادار به نوشتن کرده

با این آهنگی که می شنوم
پیش دانشگاهی جلوی چشمانم رژه می رود

پنج شنبه بعد از مدت ها
دلم کنار تو آرام گرفت
خیلی وقت بود که می آمدم پیشت
اما باز سنگین بودم

کاش می شد تو را فریاد زد

امروز با بزرگی شروع کردم به حرف زدن
با او گفتم از علاقه ی آدم بزرگ ها به اعداد و ارقام
از خانه ی آجر قرمز و خانه ی صد میلیونی
و زیبایی
از صدای دوست و ...
به او گفتم مثل تویِ آدم بزرگ
که ...

دلم جوری شد
از جوابش
که گفت:
نه
اینجوری نگو دیگه، من اینجوری نیستم

انگار هنوز ...

عجز کلمات اینجا آشکارتر می شود
از ناتوانی در بیان لحن او
همان لحنی که دلم را ...

گاهی وقت ها که دفتری بر می دارم برای نوشتن
حس این را دارم که این دفتر را تا آخر خواهم رفت
و تا پایان خواهم نوشت
همین حس را دارم الان
حس هی نوشتن ...

اما البته جز 3، 4، 5، ... برگ
بیشتر پر نمی شود
مثل الآنِ من

چرا خالی نمی شم

صدای باران مرا به ایوان کشاند
البته تا دمِ در تنها
از شک درآمدم
واقعا" باران است

بگذار آسمان خالی شود
بی خیالِ من

- آخ رعد و برق!
این دیگه داره دل منو خالی می کنه 23:01