روزهای خوبی بود
من بودم و او
او بود و من
اما
یادم نمی آید کِی
چون هرگز نبوده ...

خیلی خیلی خیلی
پیش تر از آنکه فکرش را بکنی
من خودم نبودم

اگر عمرم را بردارم
و تقسیم کنم
به تکه هایی نامساوی
برهه هایی را می یابم
که شاید ...

خنده ام می گیرد گاه
از همان خنده های معروف
وقتی می گویند
"تو که دیگه ..."

فرار را می بینم گاه
فرار آرام ذهن ها را
از کنار کارهایشان
یواشکی

چون همیشه "تو که دیگه ..." بوده اند

گویی دلم می خواهدت
اما بی دستهایم
و بی گام ها
و بی ...

...