بنازم دست و بازوی تو جلاد ... اگه قتلم کِری والله ثوابه
نامت را نمی توانم ببرم
تا خلق ندانند
"همینجوری" را هر کسی نمی تواند معنا کند
آن روز که پرسیده شدم
چرا از او نمی گویی
فقط من دانستم و ...
داشتم می خوابیدم
دوباره بی تاب شدم
دوباره بهانه گرفتم
دوباره کم ...
نه نمی توانم ...
64 صفحه خواندم
خیالم راحت شد
اما همین خیال
راه خواب را بر من بست
آن گاه که آن قدر رها رفتی
هیچ دلت نگران بود
این سال های بی تو را
چه کنم که دوباره بهانه مرا گرفت
خواستم صبوری کنم
و کردم
اما
فقط به ظاهر
فکر کنم در این حوالی کسی را
گم کرده ام
که اینقدر بی تاب شده ام
سخت است گاه
پا را ثابت گذاشتن
تو را من چشم در راهم
و این چشم
شب و روز را از هم تشخیص نمی دهد
اطمینانم که از آمدنت
کاسته شد
دانستم
که این راه یک طرفه است.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی ۱۳۹۱ ساعت 1:14 توسط شاهزاده جوان
|
تا اهلی شدن ...