تن خسته ای ولی خوابت نمی بره
به 30 صفحه نرسیده برگ های خوانده شده ام
و این امتحان 30 ام هی تلنگر می زند
بر ذهن همیشه موقع درس
خواب آلودم
من ساده زاده شدم
ساده بزرگ شدم
ساده حرف زدم
اما
ساده نگذشتم
ساده ننوشتم
ساده سادگیم را نفروختم
چه کنم در لیوانم جای دروغ، حقیقتِ از نگاهِ دیگران تلخ، را سر می کشم
جای قهوه ای که حتی برای فالش
فال گیر سهمِ من را سرکشید
من همینگونه تلخی سرریز است از دهانم
شاید گران تمام شود حرف هایم
اما فحش که حتی بردن همین اسم
حالم را خراب می کند
بلد نیستم
من ساده حرف می زنم
اصطلاحاتم ساده است
روزمره است
اما نه روزمره این روزها
روزمره جمع سه نفره مان
و نهایتا پنج نفره
یک دست
و این یک دست خیلی صدا دارد
که گوش ناتوان بودن را کر می کند
دیشب گریستم
گفتم رسوا شدم
یکی می گفت
کسی که نمی داند
فقط خودت دیده ای
چرا که او هم نمی دید
از پشتِ خط
باز هم فقط من بودم و خدا
و همیشه من می مانم و او
منِ بدمست
امروز که دراز کشیدم کفِ اتاق
گفتم چه توانایم در نصیحت کردن
و حالا کسی نیست خودم را جمع کند
چقدر پایِ عمل که می رسد
پایت لنگ می زند
چقدر تلخ است .....ِ ..، .. ..
...
در یکی از نوشتن هایم
برای خود می نوشتم
آگاهی و دانستن همیشه خوب نیست
دانستنِ بعضی چیزها
و بودن در بعضی مکان ها که هرگز
تو
نباید آنجا می بودی
من خیلی چیزها را نمی دانم و شادم از این
اما متهمم می کنند بر دانستن
و این بار متهم نمی گریزد
تا ثابت کند
مجرم نیست
- شاید بیایم، شاید نه؛ درگیر امتحان آخرم
آخرت نه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۱ ساعت 18:52 توسط شاهزاده جوان
|
تا اهلی شدن ...