می رسد ...
تا
قلم به دست می گیرم
قلم هایم همه می شکنند
مخاطبینم می گریزند
چشم ها بسته می شوند
نگاه ها زیر پلک مدفون
کدام مخاطب نوشته ام را دریابم
او که رفت و بر آمدن لحظه ای اندیشه نکرد
یا او که گفت
ننویس!
چه سخت می شود کارم
و من هی آسان گرفته ام
تنها به سبب
" سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش "
چقدر "دی" را دوست دارم
یک دقیقه بلندتر شدن روزهایش را
آخر من هنوز به روز محتاجم
و دریغ است از من
شب
هوا بی نهایت خوب است
و دور است از من
حس رفتن به بیرون
افسوس!
چون هوا که با باد
به هم می پیچد
در درون من نیز
تغییر فصلی بر پاست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۱ ساعت 20:13 توسط شاهزاده جوان
|
تا اهلی شدن ...