کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید ... قضا همی بردش تا به سوی دانه دام
آرام آرام بخوان
آرام آرام زمانش می رسد
آرام آرام زمان فرا رفتنت می رسد
آرام آرام زمان فرو رفتنت فرا می رسد
آرام آرام اوج می گیری
آرام آرام سقوط می کنی
آرام ِ آرام دلت از دستت می رود
آرام ِ آرام دلت به مشتت برمی گردد
آرام آرام به فهمیدن می رسی
آرام آرام درکت را از دست می رسی
آرام آرام به وجود می رسی
آرام آرام نابود خواهی شد
آرام آرام عجله خواهی کرد
آرام آرام آرامشت را از دست خواهی داد
آرام آرام وقت دویدنت می رسد
آرام آرام به جایی می رسی
که جز ایستادن
راهی برایت نمی ماند
آرام آرام تغییر را فرا می گیری
آرام آرام می آموزی تغییر را
نه در جای خود استفاده کنی
و آرام تغییر چهره را می آموزی
آرام لبخند برای لب ساختن را از بر می شوی
طوری که گویی
هرگز از لبانت به سرقت نرفته است
لبخند
و می گویی
"بهترین واژه همان لبخند است که ... "
آرام آرام یاد می گیری به خاطر هرکس
جز خودت
زندگی کنی
که گاهی این برای دیگری خواستن
از خود گذشتگی است
و گاه خودخواهی
از من نپرس چرا خودخواهی
که خود خوب می دانی
و تمام ماجرا را از بری
اما خدا نکند
که نه از خودخواهی باشد
و نه از خود گذشتگی
اینجا، زندگی مثل آب خوردن می شود
نه در زمین
در فضا ...
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 19:24 توسط شاهزاده جوان
|
تا اهلی شدن ...