رفتی و سراپای تو را سیر ندیدم ... صد داغ به دل ماند ز هر جای تو ما را
من هنوز سخن می گویم
من هنوز هم راه می روم
من هنوز هم درس می خوانم
من هنوز هم گهگاهی بهانه می گیرم
من هنوز هم گهگاهی بیست می گیرم
من هنوز هم چشم هایم دنبال جای آشنا میان شهر غریبه می گردد
من هنوز هم نیازمندم
هنوز هم منتظرم
هنوز هم نظاره گر کوچه می شوم
من هنوز هم نمک به دستم
من هنوز هم دلم ...
هنوز وقتی عید می رسد برایم مفهومی ندارد
راستش الان دیگر اصلا
هیچ نمی پرسی حالم چگونه است نه
هیچ به من فکر هم نمی کنی
هیچ خبر داری ...
مرا باز هم می بینی
به تلافی تمام روزهایی که من تو را ندیدم
می دانی خیلی سخت است بعد از کوری بینا شدن
من هی دارم می گردم اما چه سود
وقتی هیچ نشانی نباشد
من که تو را ندیدم
آن هم هرگز
چگونه تو را بیابم
راستش در و دیوار کوچه
حسرت عبور تو از کنار خودشان را می کشند
و آن پیچ قبل مزرعه هم
که در آن محو می شدی
من که سهل است
تمام آرزوی من این است که
یک بار چشم بدوزی به من
و من نگاهم را از تو بدزدم و به زمین بدوزم
دوست دارم تمام عمر مطیع تو باشم
حکایتِ من
حکایتِ دیر است ...
است
خیلی حرف ها را نمی توان زد
بیست ، جای آشنا ، عید و ...
من هنوز هم راه می روم
من هنوز هم درس می خوانم
من هنوز هم گهگاهی بهانه می گیرم
من هنوز هم گهگاهی بیست می گیرم
من هنوز هم چشم هایم دنبال جای آشنا میان شهر غریبه می گردد
من هنوز هم نیازمندم
هنوز هم منتظرم
هنوز هم نظاره گر کوچه می شوم
من هنوز هم نمک به دستم
من هنوز هم دلم ...
هنوز وقتی عید می رسد برایم مفهومی ندارد
راستش الان دیگر اصلا
هیچ نمی پرسی حالم چگونه است نه
هیچ به من فکر هم نمی کنی
هیچ خبر داری ...
مرا باز هم می بینی
به تلافی تمام روزهایی که من تو را ندیدم
می دانی خیلی سخت است بعد از کوری بینا شدن
من هی دارم می گردم اما چه سود
وقتی هیچ نشانی نباشد
من که تو را ندیدم
آن هم هرگز
چگونه تو را بیابم
راستش در و دیوار کوچه
حسرت عبور تو از کنار خودشان را می کشند
و آن پیچ قبل مزرعه هم
که در آن محو می شدی
من که سهل است
تمام آرزوی من این است که
یک بار چشم بدوزی به من
و من نگاهم را از تو بدزدم و به زمین بدوزم
دوست دارم تمام عمر مطیع تو باشم
حکایتِ من
حکایتِ دیر است ...
است
خیلی حرف ها را نمی توان زد
بیست ، جای آشنا ، عید و ...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر ۱۳۹۱ ساعت 23:8 توسط شاهزاده جوان
|
تا اهلی شدن ...