چشم هایش
چشمهایش را به او دوخت، شاید آخرین نگاههایش بود
و یا کمی فراتر از شاید
حتما" ...
خواست پشیمان نشود
با آن ابر روشن همیشگی
با گریه
تا سه صبح نشست، نگریست و گریست
سه تا پنج
نمی دانست خوابید یا نه
شاید تصمیم مهم گذشتن از ...
را در همین لحظه ها گرفت
تعطیلات تمام شده بود
خیالش وقتی راحت شد که
او خواهد ماند
راهی مدرسه شد
ساعت دوم به مدرسه رسید
وقتی وارد کلاس شد
گفتند
" خوش به حالت
تا الان خوابیدی "
رازش را فقط خودش می دانست و چشم هایش
معلم در حال درس دادن بود و او
چشمش را به کتابش گره زده بود
تا اینکه در کلاس به صدا در آمد و ...
- امتحان های من؛ 20 . 27 . و 30 اُم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 20:27 توسط شاهزاده جوان
|
تا اهلی شدن ...