تسلیم تصمیم خدا
تکیه ام را دادم به قاب در
انگشتانم را فرو کردم در دهانم
تا آن طرف نگذارد بترکد
و رسوایی به بار آورد
و من ماندم و چشمانم
چشمهایم را دوختم به سینه ی تو
حساب می کردم که هیچ پایین آمدنی
بی بالا رفتن نماند
و من هی برایت
آن دو شکر واجب را
به جا می آوردم
تا کم نشود نفس هایت
اما ...
- یک امشبی با من بمان
با من سحر کن
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 23:54 توسط شاهزاده جوان
|
تا اهلی شدن ...