تکیه ام را دادم به قاب در

انگشتانم را فرو کردم در دهانم

تا آن طرف نگذارد بترکد

و رسوایی به بار آورد

و من ماندم و چشمانم

چشمهایم را دوختم به سینه ی تو

حساب می کردم که هیچ پایین آمدنی 

بی بالا رفتن نماند

و من هی برایت 

آن دو شکر واجب را

به جا می آوردم

تا کم نشود نفس هایت

اما ...


- یک امشبی با من بمان
                     با من سحر کن