حق با مادر بود.
آسمان بی رنگ شده بود که من
به دنبالِ قافیه می گشتم
باران را
و همهمه ی سکوتی از خبری مهم
همه جا را فراگرفته بود
و من به پرواز درآمده بودم
عباس هم رفته بود
"در ساعت 5 عصر"
انتظار
به هیچ جوابی نمی رسید
و من
در میان حسی خنثی
از ماندن و رفتن
دوباره ترس فراگرفت مرا
پیامِ مریم
نتوانستن.
دستمال های آبی را در تمامِ شهر مهیا کنید
اشک ها به سقوط رسیده اند
دردها آمده اند که در بزنند
و من
مدت هاست که کلون پشتِ در انداخته ام
و خود را
راهی کرده ام
دردها برای که به صدا در می آیند
آن هنگام
که به خانه ام می رسند
جز جسدی خالی
چیزی نخواهند یافت
من تمام روحم را با خود برده ام
ذره ای،
نصیبشان نخواهد شد!
منصفانه نبود شاید
Ctrl+W
شاید هرگز "دوباره"
مانند اول نشود
خلقت چه شیرین بود
که من
گریستم!
+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد ۱۳۹۴ ساعت 20:16 توسط شاهزاده جوان
|
تا اهلی شدن ...